جایزه ی مستقل نیما چشم و چراغ ما بود


http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2540850

در گل آقا بخوانید:اکسیر شاخدارشکن

 

http://golagha.ir/news/?ty=15&id=4865

حرف بی حرف


نویسنده‌ی این وبلاگ مدتهاست به هزار و یک دلیل در وبلاگ‌های دیگر کامنت نمی‌گذارد. انتشار کامنت  یا ایمیل با نام نویسنده یا نام وبلاگ در جاهای دیگر جعلی است. نویسنده  ترجیح میدهد نظراتش را با دوستانش رو در رو  در میان بگذارد و هنوز آنقدر دمکرات نشده که به غیر دوستانش اجازه ی زدن حرف اضافه را بدهد.

هر چه دارم از شما دارم

 

شعر اخوان ثالث شعری است با ساختاری روایی و نمادین،همراه با استفاده از تمثیلها و اسطوره های وطنی  و همچنین بازتاب رویدادهای سیاسی اجتماعی زمانه ی خود. درعین  استفاده از این عناصر، پختگی زبان ،سادگی صراحت و نزدیک شدن به زبان مردم باعث بوجود آمدن شعری واقع گرایانه و سراسر اجتماعی شده است.شاعر حماسه های شکست در دوره های مختلف  از عشق به تاریخ ایران ،به عدالت و به مردم زمانه ی خودش که گاهی تا مرز تنفر هم پیش می رود، می سراید.او شعرش را با سنت شروع می کند ، به نیما می پیوندد، مبارزی دو آتشه می شود  که با شکست نهضت ملی به شاعر ی شکست خورده ،خشمگین و عصیانگر تبدیل می شود و این اندوه و ناامیدی امید از مردم روز به روز پررنگ تر می شود تا جایی که به تنفر تبدیل می شود یاس اجتماعی شاعر، همراه با پیری به یاسی فلسفی مبدل می گردد.درست مانند یک نمودار ،نموداری که با ارغنون شروع می شود،با زمستان ،اخر شاهنامه و از این اوستا به قله می رسد و انگار سیر نزولی را با در حیاط کوچک پاییز ،در زندان شروع می کند.دورخ اما سرد نیز حاصل آن دوره ی طلائی نیست.این سردی در روح کلام، اسم مجموعه و روحیه ی خود شاعر نمود پیدا کرده است . شاعر خود در مقدمه ی این مجموعه از بالا بودن بسامد واژه ی صبح سخن می گوید و دلیلش را شب کاری ،بخاطر آسایش خود و خانواده ذکر می کند. و به عینه می بینیم این صبح ها دیگر سمبل و نمادی از امید در شعر نیستند . برای نمونه کافیست به قسمت پایانی  شعر دوزخ اما سرد نگاهی بیندازیم . در این مجموعه اخوان شاعری است که کودتای 28 مرداد 32 را پشت سر گذاشته ،از مردم دل خوشی نداردو با حس ناامیدی و یاس فلسفی اش به شعر می پردازد. البته با بازگشتی در بعضی شعر ها به گذشته اش و سرودن در قالب های کلاسیک .بعنوان مثال یکی از دو بیتی های این کتاب به خوبی بیانگر احوال شاعر و جامعه اش در این برهه است :

 

درخت خشک باری هم ندارد.

نه تنها گل ،که خاری هم ندارد. 

بیا ای ابر،بر باغی بگرییم.

که امید بهاری هم ندارد.

 

او که همیشه در طول شاعریش ریتمهای جدیدی به اوزان نیمایی افزوده ،با مقدمه ای بر قالبی به نام نو خسروانی 6 اثر ارائه می دهد . نو خسروانی  که بر پایه ی سه مصرع  در اوزان مختلف استوار است و قافیه در مصرع اول و سوم یکی است . قالبی که هر چند ممکن است فراگیر نشده باشد اما اخوان این پیشنهاد را برای دوری جستن جوانان در تقلید از هایکو و نمونه های غیر ایرانی عرضه می کند. 

اما چیزی که هست تخیل قوی شاعر و تسلط او در زبان  را هنوز در شعرهایی مانند با بیهودگی در آیینه ،شمعدان و ابرها می توان دید. نمونه ی برجسته ی این تخیل قوی و تسلط بر زبان را با  تصویر کردن صبح و طلوع خورشید در شعر "با بیهودگی در آیینه "هر شعر دوستی را انگشت به دهان میگذارد.

مشرق چپق طلائی خود را

برداشت ،به لب گذاشت، روشن کرد

 

 در شهر پارینه و آوار عید ردپایی از دلبستگی اخوان به اسطوره های وطنی هر چند کمرنگ  و در شعر مردم ای مردم  نشانی از تناقض روحی هنرمند که با وجود ناملایمتی های مردم فریاد برمی آورد که:

هر چه هستم از شما هستم

هر چه دارم از شما دارم .

 

چاپ شده در هفته نامه پیک سبز شماره ۳۳۱ 

با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی

 

نمی دانم رودکی چندین قرن پیش چه دغدغه ای داشته که اینچنین از تنهایی نالیده است ، اثری که اگر متعلق به یک نویسنده ی معاصر بود ،به سرعت انگشت اتهاممان را به سوی مدرنیسم و دغدغه های جامعه ی مدرن می گرفتیم .ولی یک امر مسلم است و آن اینکه از زمان رودکی تا فردوسی و مسعود سعد گرفته تا به حال، در هر جای جهان مشکل نویسندگان و روشنفکران با دستگاه حکومتی حاکم چیزی نیست که ربطی به مدرنیسم داشته باشد. نویسندگان در طول تاریخ انسانهای آگاه تری نسبت به طبقه عوام جامعه بوده اند و این آگاهی و قدرت تجزیه و تحلیل مسائل نیز همیبشه باعث عدم تبعیت آنها از قدرت سیاسی حاکم مانند عامه ی مردم بوده و هست . شاید به همین دلیل  این قشرلقب تافته ی جدا بافته می گیرند و دستگاه حاکم نیز دست به اقداماتی برای محدود کردن این گروه می زند ونویسندگان چند دسته می شوند:

نویسندگانی با عقاید مذهبی ،که در گذشته پررنگ تر بودند آثارشان به نوعی عرفان می انجامد عرفانی که غم تنهایی  و دور افتادن از اصل خویش در آن موج می زند.

نویسندگانی که اعتقادی به مذهب از هر نوعش ندارند و حالا پر رنگ ترند، خودشان به مصرف مخدرات می رسند آثارشان به نهیلیسم. 

آنانکه  عطای وطن را به لقایش می بخشند و در غربت  یاس و سرخوردگی در آثارشان سر برمی کشد. یا در وطن می مانند که این محدودیت ها بر روح ، جان ، حتی زندگی و عشق شخصی شان  سایه می افکند و وقتی یک هنرمند از لحاظ اجتماعی ،سیاسی،و البته اقتصادی در مضیقه باشد و در "وطن خویش غریب "و" غم نان" بگذارد نوشته هایش به یاس و امید نایافته می انجامد . البته که استثناهایی هم باید در این بین قائل شد مثل نویسندگان متعهد یا ... . در کل روح زمان شرایط اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی حاکم ، نویسندگان و روشنفکران آرمانگرا که در هر شرایطی به ایده آل تر آن می اندیشند باعت ایجاد این روحیه یاس و ناامیدی و بالطبع منتقل کردن این مسائل در آثارشان می شود. و امروزه که سطح آگاهی عموم مردم مخصوصا مردم شهر نشین که اکثریت را در دست دارند بالا رفته  با همکاری آن متهم ردیف اول جای پای این یاس در همه جا عمیق تر شده است .کافیست نه به آثار نویسندگان بلکه به زنگ موبایل اطرافیانتان در خانه تاکسی و یا اتوبوس گوش دهید اگر این ایده درست باشد که زنگ موبایل هر کس به نوای درون شخص ربط دارد ببینید چند درصد موبایلها زنگ هایی با تم غمگین دارند و چند درصد شاد. و حالا فرض کنید در اتوبوس نشسته اید  و زنگ موبایل یکی که باباکرمی ست به صدا درمی آید، فکر می کنید چند درصد سرها برگردند و دم بگیرند که:" خوش به حالش طرف چه دل خوشی دارد ."حالا آن شخص ممکن است قبل از سوار شدن به اتوبوس از معشوقه اش برای ازدواج جواب مثبت شنیده باشد و در همان لحظه زنگ موبایلش را از چیپسی کینگ به باباکرم تغییر داده باشد، مطمن باشید صبح فردای عروسیش که عازم محل کاراست  اگر در اتوبوس با او همسفر باشید ،زنگ موبایلش دشتی میزند حالا خودتان تعمیمش بدهید به آثار نویسندگان ویاس و نامیدی موجود در آنها.

 

چاپ شده در مجله ی چلچراغ شماره ۴۰۰

شعر ناقوس نیما، شاملو را به صدا درآورد

 

 

نیما معماری است که با طرح و سازه ی جدیدش شهر شعر را به هم ریخته او معمار است در حالی که همه ی اهالی او را به چشم یک گسل فعال نگاه می کنند یا شاید خود زلزله ای که آمده شهری را که در طول قرن ها از باد و باران گزندی به آن نرسیده به هم بریزد. با آنکه انگشت های اتهام تمامی به سوی پیرمرد بود اما او کوتاه نیامد از نظمی که از نظم به هم ریخته بود. او از سازه ی کلاسیک مخیل و موزون و مقفی چیزی نگرفته بود چیزهایی از معماری غرب به آن افزوده بود . طول مصرع ها و جای زنگ قافیه ها را هم گذاشته بود به اختیار معمارنه به اجبار . پیرمردچشم و چراغ جمعی شد که هر کدام گوشه ای از کار را گرفتند با سازه هایی منشعب از طرح اصلی مثل یک شهرک کوچک در یک شهر . ما به سازه ی اخوان و سهراب و فروغ ....کاری نداریم . می رویم سراغ شاملو که خودش شهری شد.

شاملو وزن را از سازه اش گرفت و قافیه را در سازه به سلیقه ی شخصی تر در بعضی جاها محدودتر و در بعضی جاها برای ایجاد موسیقی بیشتر به کار گرفت.و اما این معمار مثل پیرمرد کوتاه که نیامد هیچ بلکه با خصوصیاتی که در خود وشعرش متفاوت تر از پیرمرد بود پا سفت کرد خصوصیاتی چون جسارت ،عصیان ،حماسه ،فریادگری،پرخاشجویی،اسطوره گرایی، مقتدرانه سخن گفت و سرود و رنگ و لعاب خودش را به سازه اش داد.

او با طرح و اجرای این سازه شعر را به زندگی نشست .از" آهنگ های فراموش شده "شروع کرد با مصالحی از "آهن ها و احساس " و به دمیدن "هوای تازه " در این شهر همت گمارد. بعضی از اصول قدمایی را به هم ریخت و برای ایجاد موسیقی و هارمونی از تتابع اضافات و تکرار (و انواعش از تکرار جمله گرفته تا تکرار کلمه ،حرف ،قید....)که منع شده بودند وام گرفت . و به خیلی از اصول قدمایی دلبسته شد از تشیبه و استعاره ،ایجاز ،تمثیل ،و حتی در بعضی جاها وزن و ...خیلی چیزهای دیگر که در این مجال نمی گنجد. تحقیق در متون کهن و مطالعه ی متون مذهبی و اشعار شعرای کلاسیک تاثیراتی در لحن و زبانش پدید آورد ،آرکائیزم را برایش به ارمغان آورد.تخقیق در مورد زبان عامیانه و تجربیاتی در ترجمه و فیلمنامه نویسی و آشنایی با ادبیات جهان  هر یک پنجره های جدیدی  مانند روایت و دیالوگ و...رابه این سازه افزودند،"آیدا در آینه "ی این سازه زن و اشعار عاشقانه را زنده کرد زندگی ،مرگ ،  مرثیه ،آزادی ،یاس و امید،عدالت ،حسرت ،و البته انسان و خدا شعرهای اجتماعی ،سیاسی،فلسفی اش   را شکل دادند و سازه آماده بود با معماری شادمانه و شاکر در کنار سازه هایی که دوستشان داشت درکنار سازه ی کسانی چون بیهقی  ، ،خیام  ،حافظ  ،نیما و....و البته که  گردن فراز.

چاپ شده در هفته نامه پیک سبز شماره ۳۲۹

جنبش در طوبی به همراه پیشنهادها و ضد پیشنهادها

 

می تواند بشنوید

http://yassernoruzi.blogfa.com/post-30.aspx

جنبش از نگاه علمای ادبی و شیوخ طنز

 




"
جنبش تن با کو" در بوته ی نقد

 

 دفتر شعر جوان در ادامه ی سلسله نشست های  معرفی و نقد" کتاب دوشنبه ها" این بار به تحلیل مجموعه شعر" جنبش تن با کو" اثر سجاد گودرزی می پردازد.

در این جلسه آقایان علی مسعودی نیا و پوریا عالمی به عنوان منتقد حضور خواهند داشت.

این نشست روز دوشنبه 25 مرداد 1389 از ساعت 30/17 تا 30/19 در محل دفتر شعر جوان واقع در خیابان شریعتی ، خ دولت ( کلاهدوز) نبش نعمتی برگزار می شود.

از علاقه مندان جهت شرکت در این نشست دعوت به عمل می آید.

 

فتوای مرجع تقلید یوسف آباد خیابان سی و سوم (شیخ سینا دادخواه )درباره ی جنبش

 

سینا دادخواه (نقل از ماهنامه فرهنگی رونا-شماره ۲ مرداد ۱۳۸۹)

 

دلم لک زده بود برای شعر عاشقانه .دلم لک زده بود برای یک شاعر عاشق ،نه شاعر غرغرو.خدا به دادم رسید و کتابی را به دستم رساند لبریز از عاشقانه های معرکه.حالا من سیرابم و هوس کرده ام یک دل سیر عاشق بشوم و برای دلبر جان اس ام اس بفرستم :

از این به بعد معیار زیبایی

بر مدار تو می چرخد

رنسانس تو

کمر تاریخ را شکست

زنان قبل از تو

زنان بعد ازتو...

و حتا بعدش شکست عشقی بخورم  وبرای گذران دوران نقاهت در شب سرد زمستانی کتاب سجاد را از گوشه ی کتابخانه بردارم و بخوانم و گرمم بشود:

جایم را با کسی پر خواهی کرد

او هم تو را خواهد بوسید

و به تو خواهد گفت که زیبایی

اما به مرور از تک وتا خواهی افتاد

چون نه بوسه هایش مغناطیس بوسه های مرا خواهد داشت

نه شعر می داند چیست...

مثل شاعرهای شش دانگ که همه مان دوست شان داریم ،در شعرهای سجاد هم عشق هست و هم شور و هم تلخی و اندوه . این را هم از یاد نبریم که شعر بدون طنز پخته می شود عروس بی داماد و سجاد چه عروس طنازی برای ما آراسته .

 

جنبش در رادیو زمانه

 

مروری بر وضعیت بازار شعر ایران

 

مهتاب سعیدی

 

شاید در یک نگاه کلی این روزها و نه اصلا! این دهه در ادبیات ما در چشم‌انداز عمومی به نام داستان سند خورده باشد. اما اتفاقاتی در چند سال اخیر، این ادعا را رد می‌کند. ادعایی که شاید چندان به مذاق اهالی ادبیات داستانی خوش نیاید. بسیار شنیده‌ایم که روزگار غول‌های شعر معاصر به پایان رسیده است و همه می‌دانیم که منظور از غول‌ها یعنی شاملو، فروغ، اخوان، سهراب و... و دیگر مادر، شاعری چون ایشان نزاید.

 

عباس صفاری پرفروش‌تر از احمد شاملوست

اما یکی از واقعیت‌های بازار نشر در این روزها این است که شعرهای شاملو کم‌تر از شعرهای عباس صفاری یا حتی گروس عبدالملکیان به فروش می‌رسد. در مورد اقبال آثار اخوان نازنین، در بازار کتاب این روزها که دیگر حرف نمی‌زنم.

شاید باید به این نکته فکر کرد که چه چیز منجر می‌شود که شعرهای فروغ با تمام حذف و سانسورها همچنان با اقبال مواجه شود؟ من این نکته را که مجموعه اشعار فروغ به صورت افست در پیاده‌روهای خیابان انقلاب یا تمام کتاب‌فروشی‌های دست دوم فروخته می‌شود به عنوان نشانه‌ای برای اقبال هنوز اشعار فروغ تلقی می‌کنم. کما این‌که برای صادق هدایت. چون در بازار دست‌فروش‌ها و افست‌فروش‌ها و بازار سیاه کتاب، اتفاقاً عرضه و تقاضا معنای درست‌تری دارد. فارغ از این، فکر نمی‌کنید آثار شاعرانی از نسل پیش هنوز خوانده می‌شود که نگاهی دیگر به زندگی داشته‌اند؟ دقت کنید از زندگی حرف می‌زنم. نه سیاست، نه مبارزه، تغییر جهان یا ایده‌های فلسفی‌ای که زمین را جابه‌جا می‌کند. وقتی از تغییر اقبال شاملو یا اخوان در بازار کتاب حرف می‌زنیم دیگر از سپانلو یا منوچهر آتشی چه باید بگویم؟

 

نگاه مخاطب به ادبیات تغییر کرده

این نکته را هم ناگفته نگذارم که برای نگارنده این سطرها، اقبال در جامعه ادبی مورد نظر نیست، از اقبال در بازار کتاب حرف می‌زنم؛ مخاطب عام ادبیات. و باز هم مخاطب عام به معنای مخاطب فهیمه رحیمی، اصلا مخاطب شعر نمی‌تواند باشد. و هرگز مخاطب عباس صفاری یا گروس عبدالملکیان یا.... با این حرف‌ها می‌خواهم از یک اتفاق خوشایند در جامعه ایران سخن بگویم؛ تغییر نگاه مخاطب ادبیات در ایران. آیا این اتفاق به معنای تغییر سلیقه مخاطب در وادی ادبیات است؟ به نظر من، قضیه خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست؛ این اتفاق گویای تغییر نگاه مخاطب ادبیات – که بخش اعظم آن را جوان‌ها تشکیل می‌دهند- نسبت به زندگی است. اصلاً قصد حکم صادر کردن درباره‌ی شکل‌گیری جریانی مدرن یا خواسته‌های مدرن و... ندارم. اما نگاه دیگری در حال شکل‌گیری‌است که شعر خودش را هم می‌طلبد. شعری که با آن زندگی کند، لذت ببرد و زمزمه‌اش کند.

به همین دلیل است که گروس عبدالملکیان یا عباس صفاری با اقبال مواجه می‌شوند. آخرین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان با نام «سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند» توسط نشرمروارید به بازار آمد و در طی یک سالی که از انتشار آن می‌گذرد به چاپ پنجم رسید. او این روزها درحال تهیه یک سی دی صوتی است و احتمال می‌دهد که تا سال آینده مجموعه شعری دیگر منتشر کند.

http://zamaaneh.com/pictures-new/garus.jpg
گروس عبدالملکیان

 

از سوی دیگر بعدا ز مدت‌ها رکود در بازار نشر شعر که یا اغلب ناشران حاضر به چاپ مجموعه شعر نمی‌شدند یا با هزینه‌ی شاعر اقدام به چاپ اثر می‌کردند، نشر چشمه به‌عنوان یکی از ناشران پرکار ادبیات داستانی، در پروژه‌ای با نام «جهان تازه‌ی شعر» اقدام به چاپ مجموعه شعر‌هایی از جوانان و پیشکسوتان این عرصه نموده‌ است. تعدادی از این کتاب‌ها که در نمایشگاه کتاب امسال منتشر ‌شده‌اند، عبارتنداز: «می‌میرم به جرم آن‌که هنوز زنده بودم» از شمس لنگرودی، «جنبش تن با کو» از سجاد گودرزی، «مردن به زبان مادری» از روجا چمنکار، «همه چیز عادی است» از مجید رفعتی، «تشریفات» از بهاره رضایی و «سوت زدن در تاریکی» از شهاب مقربین.

 

وقتی نیستی، خلاقیتم گل می‌کند

در مورد اغلب این مجموعه‌ها حرفی برای زدن ندارم. فقط به یک مجموعه اشاره می‌کنم؛ «جنبش تنباکو». چرا؟ به دلیل اقبال این کتاب از سوی مخاطبان. «جنبش تنباکو» تنها مجموعه‌از این میان است که در نمایشگاه کتاب و در غرفه چشمه تمام شد. این اتفاق، از منظر من برای کلیت شعر مبارک است. نه فقط برای سجاد گودرزی. از سوی دیگر در بررسی شاخصه‌های شعر گودرزی، بیشتر از هر شاعر دیگری به جای پای عباس صفاری می‌رسیم. حتی برخی از شاخصه‌های شعر صفاری، در شعر گودرزی هم شاخص است؛ طنز...نه! شوخ‌طبعی کلمه‌ی درست‌تری است، روایت، تصویرهای عینی و ملموس و... البته با نوساناتی نابرابر. فکر نمی‌کنید همین نکته که دیگر در شعر شاعران جوان پر مخاطب، ردی از غول‌ها نیست و اتفاقا از عباس صفاری تاثیر می‌گیرند و نه از شاعران نسل پیش از خود شاهدی بر این ادعا‌ست؟ شعر کوتاهی از سجاد گودرزی را در ادامه می‌آورم؛ البته بی هیچ ادعایی در انتخاب بهترین یا بدترین شعر این شاعر، فقط به عنوان یک نمونه:

چیز مهمی نیست

به نبودنت عادت می‌کنم

اصلن وقتی نیستی

خلاقیتم گل می‌کند

نمی‌گویم راضیم

اما بارها بعد رفتنت

سر از کشف الکل در آورده‌ام

 

تعمدی در کار نیست

سجاد گودرزی درباره‌ی نگاهش به اتفاق شاعرانه گفته است: «طبیعی است که یک شعر خوب از پشتوانه‌ی قوی ادبیات کلاسیک بهره می‌برد. هرچند برخی از اشعار قدیمی ما نثر هستند و اگر از بعضی  شعرها وزن را بگیریم، دیگر وجه شاعرانه‌ای از آن باقی نماند. اما فارغ از صورخیال و استعاره و.... یک نکته‌ی دیگر است که یک نثر را با شعر متفاوت می‌کند. به قول یکی از دوستان شاعر که معتقد بود، شعر یک مه دارد و آن مه در هنگام خوانش شعر برمی‌خیزد و تمام ما را دربرمی‌گیرد اما نثر این خصوصیت را ندارد. علاوه بر آن‌که شعر باید موسیقی درونی‌اش را حفظ کند، باید مشارکت مخاطب را هم در متن داشته باشد یا خصوصیاتی که قدرت سپیدخوانی آن را بالا ببرد.

http://zamaaneh.com/pictures-new/AEA9.jpg

این شاعر راجع به شوخ طبعی در نگاه شاعرانه‌اش گفته است: شاید یک نوع طنز تلخ است. معمولاً با آدم‌هایی که راحت نیستند، از در طنز وارد می‌شوید، به خصوص که من به قدرت طنز در این عصر معتقدم. دیگر آدم‌ها آنقدر خسته و بی‌حوصله هستند که با زبان طنز راحت‌تر می‌توانید با آنها حرف بزنید. در روزنامه‌ای خواندم که دبیرکل یک حزب در ایسلند یک کمدین بوده است و تمام آگهی‌هایش را هم با بهره‌گیری از ویژگی‌های طنز منتشر می‌کرده و به همین ترتیب سی و پنج درصد کرسی‌ها را به‌دست آورد. فارغ از این، رگه‌های طنز در آثار بزرگان تاریخ ادبیات ما هم دیده می‌شود که عبید زاکانی از آن جمله است. منتها این ویژگی در آثار من تعمدی نیست و فکر می‌کنم که اثر به مؤلفش خیلی شبیه است. من به این اصل کاملاً معتقدم. شاید به همین خاطر، اگر ویژگی طنازی من در شعرم نمی‌آمد، مشکلی وجود داشت.

وی در ادامه افزود: «گاهی یک سری از دوستان‌ ما، پیش از این که اثری نوشته شود، مانیفست‌شان را می‌نویسند. من از سال ۱۳۷۴ به صورت حرفه‌ای شعر می‌نوشتم و این ویژگی طنز با شخصیت من شکل گرفته است. تعمدی در کار نیست. شعرهای جدی، اجتماعی یا سیاسی خودشان شکل می‌گیرند. ما همان‌طور که نمی‌توانیم قالب اثر را انتخاب کنیم، درمورد ویژگی‌های دیگرش هم نمی‌توانیم تعمدی داشته باشیم.»

 

تلخ‌کامی نشان‌دهنده‌ی روشنفکری نیست

نگارنده‌ی این سطرها هم فکر می‌کند تغییر در جنس تأثیرپذیری‌ها یا میزان مخاطب آثار هم چیزی از جنس زندگی است و نه یک اتفاق رهبری شده یا تعمدی. این تغییر سلیقه شاید در نبض مخاطب می‌زند. در تک تک نفس‌هایش که زندگی می‌کند، عاشق می‌شود، به خیابان می‌آید و...

راستش من به هیچ رو به شیوه‌ی روشنفکران نسل قبلش، تنهایی و عزلت نشینی و تلخ‌کامی را نشان روشنفکری نمی‌داند و اصلاٌ جامعه ما هم دیگر این را بر نمی‌تابد. به یاد بیاورید حرکت‌های پر از فانتزی و جوانی و شور را در شیوه‌های بیانی جنبش سبز از زنجیره انسانی راه آهن تا میدان ولیعصر،از حرکت ارواح رای‌های دزدیده شده در سکوت، از دست زدن‌های دسته جمعی تا آخرین حرکت‌ها که به ناگزیر و در واکنش، به خشونت کشیده شد. این را هم بگویم من اصلاً قصد ندارم محصولات ادبی را با بدسلیقگی و به صراحت و البته مستقیم به جنبش‌های اجتماعی اخیر ربط دهم. بل‌که از یک زیبایی‌شناسی رفتاری و نشانه‌های تغییر یافته یا متحول شده در یک زندگی جمعی حرف می‌زنم. از حرکت در یک اجتماع.

 

زمین و آسمان گلرنگ و گلخون

البته در کنار این‌ها آثار شاعران متأخر هم به فروش کند اما پیوسته خود را ادامه می‌دهند‎. کما این که گزیده شعرهای «ه. الف. سایه» با انتخاب شفیعی کدکنی که برای نخستین بار در سال ۱۳۶۹ منتشر شده، چاپ بیستم‌اش در سال ۱۳۸۸ منتشر شد. و جالب‌تر این که محسن نامجو – آهنگساز، خواننده و نوازنده‌ی معاصر- در آخرین اثر منتشر شده‌اش در خارج از کشور با عنوان «آخ»، شعر« یادگار خون سرو» این شاعر را دست‌مایه کار قرار داد:

دلا دیدی که خورشید از شب سرد

چو آتش سر ز خاکستر درآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلخون

جهان دشت شقایق گشت از این خون....

آلبوم محسن نامجو، مثل اغلب آثارش با اقبال در جامعه جوانان مواجه شد. اما باید به این نکته هم فکر کنیم که چرا نامجو در برخی از قطعاتش که بیشتر وامدار اسلوب موسیقی دستگاهی ایران است به سراغ اشعاری در قالب کهن می‌رود و در آثار آوانگاردترش بیشتر به شعر دهه‌ی هفتاد و «خطاب به پروانه‌ها» گرایش دارد؟

 

یک بسته سیگار در تبعید

در این میان یک شاعر دیگر هم در شاعران مطرح روزگار ما وجود دارد که ساز خودش را می‌زند: غلام‌رضا بروسان. بروسان نخستین بار با مجموعه شعر دومش « یک بسته سیگار در تبعید» در فضای شعر تهران درخشید. این مجموعه بروسان جایزه شعر خبرنگار را در سال ۱۳۸۵ به خودش اختصاص داد. این شاعر در مشهد زندگی می‌کند و مجموعه‌های دیگرش نظیر « احتمال پرنده را گیج می‌کند» یا همین « یک بسته سیگار در تبعید» یا «به سمت رودخانه استوکس» و... را هم در مشهد منتشر کرد، اما سال پیش مجموعه‌ای از اشعار این شاعر را انتشارات مروارید منتشر کرد: «مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است».

http://zamaaneh.com/pictures-new/brusan_1.jpg
غلام‌رضا بروسان

 

بروسان در این مجموعه یگانه است و در نگاه شرقی ما، شاید بسیار شاعرتر از صفاری یا عبدالملکیان و... شعر بروسان تکه‌ای از قلبش است که جگر مخاطب را هم به آتش می‌کشد‎:

دریا
ران سفیدش را

از آب بیرون می‌اندازد

و رودخانه را

از یک جوراب زنانه عبور می دهد

یا جایی دیگر می‌گوید:

می‌خواهم
گوش باد را بگیرم

که این همه در موهایت نپیچد

و با زندگی‌ام بازی نکند

تو هم کاری بکن

مثلاً
دکمه‌های پیرهنت را ببند

مثلاً

دامنت را جمع کن

و فکر کن از پیاده‌رو خیس می‌شود

یا سطرهایی از شعری که اشک به چشم من می‌آورد:

حرف که می‌زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می‌رود

حرف بزن

می‌خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده‌ات

دسته کبوتران که به یکباره پرواز می‌کنند

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می‌شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری در تبعید....

قصدم از نقل کردن سه نمونه از کارهای بروسان، ارجاع شما در تفاوت زیبایی‌شناسی اشعار وی با شعرهای گروس یا صفاری است. این تفاوت فقط در حوزه عاطفی یا فلسفی کار اتفاق نمی‌افتد، بل‌که دامن دایره‌ی واژگان را هم می‌گیرد.

 

دنیا چشم از ما برنمی‌دارد

به نکته‌ی دیگری اشاره کنم که شاید خالی از فایده نباشد: نشر شاملو مشهد هم در حوزه شعر فعال است و کارهای دیگری از شاعران خراسانی را منتشر کرده است که مجموعه الهام اسلامی با عنوان « دنیا چشم از ما بر نمی‌دارد» و مجموعه جواد کلیدری با عنوان « یکی این همه گل را از دستم بگیرد» از آن جمله است.

نکته جالب توجه این که دایره واژگان، جنس برخورد با جهان، تصویرها و... در این دو مجموعه چندان از فضای کارهای بروسان دور نیست و گاه رگه‌های مشابه هم دیده می‌شود. هر چند که نمی‌توان تبحر بروسان را در این میان انکار کرد که گاه او از ایده‌ای که در دست دیگران معمولی‌ست، یک شعر درخشان می‌سازد.

اما نکته جالب توجه، برای من در تفاوت زیبایی‌شناسی این شاعران است. بروسان و دیگر شاعران خراسانی چنان عاطفه‌ای در شعرشان می‌دمند که چاره‌ای نداریم جز این که بگوییم هنوز به عشق معتقدند. اما شاعران پایتخت گویا دیگر اعتقادی به عشق ندارند. کما این‌که عباس صفاری هم از آن سوی دنیا در مصاحبه‌ای گفته بود: به عشق امیدوار نیستم.

 

منبع:

رادیو زمانه

23 خرداد 1389

http://zamaaneh.com/morenews/2010/06/post_1292.html

 

فتوای مرجع تقلید بانکول درباره ی جنبش تن با کو

 

شیخ  عه تا مرجع تقلید وبلاگ بانکول فتوایی درباره ی

جنبش تن با کو

صادر فرموده اند و از عزیزان برای بازخوانی و نقد چند شعر دعوت

به عمل آورده اند

 

http://bankol.blogfa.com/89031.aspx

 

فتوای شیخ علی مسعودی نیا درباره ی جنبش تن با کو

مردي كه مي‌خندد

علی مسعودی نیا(نقل از ماهنامه ی نافه- شماره ی 1)

شايد يكي از دلايلي كه چهره‌هاي آكادميك ادبيات فارسي و شاعران نسل چهل و پنجاه چندان به شاعران پس از انقلاب(به ويژه از دهه‌ي شصت به بعد) روي خوش نشان نمي‌دهند و جدي‌شان نمي‌گيرند، تفاوت خلق و خوي شعر اين دو برهه باشد. طبيعي هم هست؛ چرا كه زيبايي‌شناسي آن‌ها، برگرفته از نوعي جهان‌بيني است كه مي‌خواهد مانع زدايش معنا از تكاپوي زندگي انسان باشد، چون هنوز آرمان‌هايي دارد و كماكان به آينده اميدوار است. اما در سه دهه‌ي بعد از انقلاب- به خصوص در پانزده سال اخير- نسلي به ادبيات ايران تزريق شده كه جنس جهان‌بيني‌اش، خواه به دليل گرايش به سمت پست‌مدرنيسم و خواه به دليل نوعي ادونيسم جهان سومي و خواه به خاطر ابسورديته‌ي نهادينه شده در فرهنگ اجتماعي ايران- نه‌ تنها آرمان‌گرايانه نيست، كه حتي در بسياري از موارد آرمان ستيز و آرمان‌گريزانه است. به همين دليل است كه طنزي متفاوت از گذشته‌هاي دور و نزديك در شعر اين نسل قابل رديابي است. در حقيقت خلق و خوي شنگ و طناز اين نسل است كه با ديسيپلين خشك و عنق نسل‌هاي قبل سازگار نيست. اگر اين نسل در باز‌خواني شعر گذشتگان شعر نو گاهي به اين نتيجه مي‌رسد كه برخي شاعران به طرز مضحكي جدي بوده‌اند، در مرور خود اما مي‌بيند كه بسياري از شاعران به طرز تلخي طناز‌ند. مي‌توان به جرات گفت كه «جنبش تن با كو» نيز محصول كار شاعري تلخ و طناز است. بارز‌ترين و محوري‌ترين رگه‌ي شعر «سجاد گودرزي» بي‌ترديد طنز اوست. طنزي كه به فراخور موقعيت پيش‌آمده در شعر مدام نوسان مي‌كند: گاهي به سمت طنزي فلسفي مي‌رود و با مفاهيم كلي زندگي امروز بشر سر شوخي را باز مي‌كند، گاه مضحكه‌اي مي‌سازد از نوعي ياس پوچ‌گرايانه و گاهي ابزار شاعر است براي آشنايي‌زدايي از رويكردهاي آشناي شعري از قبيل تغزل، توصيف، روايت و غيره. اين طنز به ادبياتي پيوند مي‌خورد كه اكثر عناصرش بر‌گرفته از زندگي جاري طبقه‌ي متوسط ايران هستند. شايد به همين خاطر باشد كه نوع فضا‌سازي، تغزل و حتي سياق استفاده از المان‌هاي زندگي شهري در شعر «گودرزي» چندان بومي و ايراني به نظر نمي‌رسد و گاهي حتي موقعيت‌هايي را پديد مي‌آورد كه مي‌توان گفت نوع تعديل‌شده‌ي نگاه فرنگي مآبانه‌ي شاعري چون «عباس صفاري» است. جالب اين‌جاست كه در شعرهاي اين دفتر مي‌توان تاثير آشكار شاعران نسل بيت، و نيز شاعران طنز‌گرا و موقعيت‌نگار دو دهه‌ي اخير را ديد، اما در عين حال مي‌توان به سادگي كاراكتري مشخص را در پس اشعار «جنبش تن با كو» رصد كرد. كاراكتري كه اتفاقا" چندان هم شوخ‌طبع نيست، اما در موقعيت‌هايي گرفتار مي‌شود كه ناچار است تكليف خودش با دنيا را به طنز و كنايه روشن كند و همين امر باعث مي‌شود كه «گودرزي» امضاي مستقل و خاص خود را داشته باشد. شعر «گودرزي» استراتژي بنيادي خود را بر يك كشف محوري بنا مي‌كند و حول اين كشف بنيادي، خرده‌كشف‌هايي ظريف‌تر و طنز‌آميز‌تر را مي‌چيند و به اين ترتيب در اكثر شعرهايش به يك قطعه‌ي كامل مي‌رسد كه اگر چه اجزاي آن داراي نوعي پراكندگي پست‌مدرنيستي هستند، اما كليت اثر را به گونه‌اي شكل مي‌د‌هند كه هر چند چندان از اساس ساختاري شعر متعارف امروز ايران فاصله نمي‌گيرد؛ اما جنسي از شعر امروز را اجرا مي‌كند كه هم ظرفيت جذب مخاطب غير‌حرفه‌اي‌تر را دارد و هم به ساختار فني نسبتا قابل دفاعي رسيده است. جذاب‌ترين ويژگي شعر «گودرزي» براي من و احتمالا براي خوانندگان كتابش، اجراهاي گرم او از موقعيت‌‌هاي رمانتيك است. رمانتيسم شعر او همواره وجهي كنايي و شوخ‌طبع دارد كه در شعر امروز ايران كم‌نظير است. به شخصه اما با اطمينان مي‌گويم كه «جنبش تن با كو» سقف هنر شاعري «سجاد گودرزي» نيست. وسواس او در خلق موقعيت‌ها و اصرارش بر پر‌رنگ‌شدن لايه‌ي آيرونيك شعرش در بسياري از موارد وي را از توجه به ساير لايه‌ها غافل نگه مي‌دارد. به همين دليل است كه كاريزماي زبان و لحن‌اش –به جز در چند شعر- معمولا در سطح كيفيت كشف و طنز و موقعيت‌سازي‌اش نيست و جنس شعر او به گونه‌اي است كه از اين عدم تعادل ضربه مي‌خورد. يعني گاهي به مضمون، فرم، و ايده‌هاي طنز‌آميز فوق‌العاده‌اي مي‌رسد، اما به جاي اجراي آن ايده‌ها، فقط تعريف‌شان مي‌كند. اگر «گودرزي» بتواند نسبت به لايه‌هاي مختلف شعرش قدري دموكرات‌تر عمل كند و تمركزش روي اين لايه‌ها را با انصاف بيشتري توزيع كند، بسياري از ظرفيت‌هاي پنهان‌مانده‌ي شعرش- كه حقيقتا" شعر قابل احترام و شيوه‌مندي‌ست- بر خودش و بر ماي خواننده آشكار خواهد شد.


جنبش تن با كو

شعرهاي سجاد گودرزي

نشر چشمه

1389

متقاضی

 

گیرم که کلیه ام را پیوند زدید

با چشمم چه می کنید

 

با دلم

که با شنیدن صدای دختران زیبا

روزی هزار بار عاشق می شود

بندش باز می شود

و هر تکه اش به سمتی می رود

 

من متقاضی پیوند تمام اعضایم هستم

لطفن مرا به بیمار بی همراهی

که زنی زیبا باشد

پیوند بزنید

 

                                                                                  مرداد۸۵

اسبی که مطمئنن تو نیستی

 

مادیان خسته بر لبه ی

راه میرود

با اجاق و صاحب و سیاه چادری

بر پشتش

 

او نذر کرده است

اگر چمنزاری حتا کوچک

در برابر چشمانش سبز شود

یک نعلش را برای خوشبختی دو انسان

جا بگذارد

 

                                                                                   اسفند۸۵

گوشی راکه بگذارد

 

دلش پر از کبوتر و گربه می شود

گوشی را که بگذارد

 

هزار و یک ریل می رود

قیچی منقار اگر کوتاه می آمد

نه شتر از تعجب کوه در می آورد

نه قامت زرافه اینقدر رم می کرد

 

                                                       مهر۸۶ 

نگاه انتقادی سعدی گلبیانی به مجموعه شعر "سیاهه ی مسیرها"   

 

مجموعه ی شعر "سیاهه ی مسیرها" ، سروده ی سجاد گودرزی ، را نشر ثالث در سال ١٣۸٥ و با شمارگان ِ ۲۰۰۰ نسخه روانه ی بازار چاپ و نشر نموده است. دنیای شعرهای این کتاب ، دنیای پذیرش تناقضات مدرنیسم است. تغزلی فروخورده که از دستمایه ی عناصر طبیعی سود می جوید تا خود را ابراز کند:

 

من فقط یک میوه ی تباه را / مثل کونه ی خیار سر کندم / و مرغی مهاجر به من گفت: / تو اولین نفر نبوده ای / آخر نفر باش. (ص – ۱٣)

 

و یا:

 

آدمها را می کشم به خانه هایشان / شب ها که پلاسیده اند / فردا / دوباره باد می شوند / رها می شوند / می پلاسند (ص - ٥۱)

 

شاید اگر بخواهیم سیر ِ اندیشه را در شعرها  بازجوییم ، بتوانیم تمایل به ارائه ی یک چارچوب شبه عرفانی را دریابیم. مشخصا ً این ساز و کار در برابر تغزلی که در نمی گیرد از یک سو و عصیان فروخورده در برابر فن سالاری و ماشینیسم از سویی دیگر به تسلیمی آرام می انجامد ، به طوری که در ژرف ساخت اندیشگانی بین آنها تقابلی خواهیم داشت که در یک خوانش ساختارگرایانه در سطح باقی می ماند:

 

در ابتدای پله های برقی این کوچه های عمودی / خورشیدی در دلم می خندد / سالکی عجولم / که خرقه ی کاغذینم را / در تظلم از آتش بر باد داده ام / بی چاره من / که در کشاکش کوی معشوقه ام سگی را نمی یابم / تا فرط عشقم را نشان دهم / در آستانه ی بی فاصلگی / سالکی عریانم / که ته مانده ی راهی بر پایم می پیچد / برمی گردم / و در انتهای بن بست کوچه های عمودی / خورشید دور باطلی است / که بر عریانی ام می خندد (ص – ۱٦)

 

معیارهای من برای ارزشگذاری ِ یک شعر متکثر است چرا که به عنوان کسی که در جامعه ای دور از اسلوب های چندصدایی (polyphonic) می زید هویتی یگانه برای تبیین اصول زیبایی شناسیک خود ندارم. بحث را از کمی پیشتر آغاز کنیم ، محمد مختاری - در کتاب انسان در شعر معاصر  و همین طور شاپورجورکش در کتاب بوطیقای شعر نو - وقتی به ابژکتیویته و سوبژکتیویته در بوطیقای نیما می پردازند ، حذف "من" متکلم وحده و گرایش نیما به عناصر دراماتیک و استغراق در ابژه را زمینه ای برای چندصدایی و دموکراتیزه شدن (democratization) متن می دانند به این معنا که یکی از اصول محوری نظریه ی نیما نفی  ِ تسری حالات ذهنی مشاهده گر به مشاهده شده است. به عنوان مثال ، شاعر کلاسیک ایران اگر با ذهنی باز و خوشحال به سرو نگاه می کرد ، به وصف سرو ِ آزاد می رسید ولی اگر در رنجی ذهنی به سر می برد ، سرو را پای در گل توصیف می کرد.  من آن سویه های مستعد چنین دریافتی را برای آماده سازی ِ  یک متن چندصدایی می پذیرم اما آن عینیتی که منظور نظر نیما ست و از دید محمد حقوقی ، جورکش ، مختاری و سعید حمیدیان - و حتی در بعضی جای ها رضا براهنی - پوشیده می ماند ، راه به محاکات و یا تقلیدی می برد که در تاریخ نقد ادبیات از ارسطو به بعد به تفصیل بدان پرداخته شده است. "بازنمایی" و "عینیت گرایی" ، پس از جنبش نئوکلاسیسم ، با نظریات شیلر و گوته به پرداخت عینیت از طریق اسلوب های ذهنی درمی رسد (subjective style and objective manner) شما به راحتی می توانید این بحث را منتفی کنید چراکه در نقد ادبیات داستانی غرب اصالت ابژه پیش از اصالت ذهن و اصالت متن قرارمی گیرد. در نظر داشته باشید که معیارهای من برای ادامه هرگز به شبکه ی دلالت های ناپایدار ، تعویق و انتشار معنا و واقع گرایی وانمودی (expressive realism) نخواهد بود؛ با این نظریه ها مطابق قواعد خود آنها برخورد می کنیم. بنابراین ، "من  ِ" متکلم وحده و راوی  ِ مستبدی که در این مجموعه و بسیاری دیگر از مجموعه های اینگونه حضور دارند ، در چارچوب ِ معیارهای نیما برای مدرنیته نمی گنجند ، همین طور است در باره ی دیگر پیشنهاد های نیما از جمله استفاده ازعناصردراماتیک مانند صحنه آرائی ، توصیف دقیق صحنه ، آوردن دیالوگ در نفی مونولوگ یا گفتار من ِ راوی و الخ:

 

در خلاء بین دو "یک" / پا بر اریکه ی سست سقوط نهادم / سکندری خوردم / سکندری خوردم / سکندری خوردم (ص – ٤٣)

 

زنان زیبا را به خاطرچهره هایشان دوست می دارم / زنان زشت را به خاطر خلق و خوی نیکشان / تو اگر زشت باشی چشمانم را می بینم / اگر زیبا دلم را (ص - ٤۸)

 

مادرم / با دو انار در گونه هایش / که جلا می دهد آنها را هر روز با آب چشم / برای من / مادرم با دوکاسه پر از چشم / با دل کوچک لبریزش / که دائم تنگ می شود / برای من / مادرم با چارقد محکمش / وقتی می خندد / گل های تمام جهان باز می شوند / برای من (ص - ٥۸)

 

اما جا به جا گزینش ها در محورهایی که به استعاره منجر می شوند نوآورانه و تأثیرگذارند. در شعر "سیاهه ی مسیرها" که نام مجموعه نیز از آن گرفته شده است ، نمونه های بدیعی از استعاره پردازی و همچنین تصویرهایی زایا (productive images) دیده می شود.

 

به نقل از سایت وازنا