اسبی که مطمئنن تو نیستی
مادیان خسته بر لبه ی
راه میرود
با اجاق و صاحب و سیاه چادری
بر پشتش
او نذر کرده است
اگر چمنزاری حتا کوچک
در برابر چشمانش سبز شود
یک نعلش را برای خوشبختی دو انسان
جا بگذارد
اسفند۸۵
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶ ساعت 10:30 توسط سجاد گودرزی
|