تبليغاتX
سیاهه ی مسیرها
 

نه این که پسر پسر خاله ام باشد نه. نه این که حلقه ی اتصال مان بی بی نه نه باشد که خوابگه مرگ و زندگی اش با امامزاده در هم است و بود

 

نه این که دنده ی فیل داشته باشد بعد از سودابه و مرتضا

که وقتی آخرین بار با ریاضی ضعیفم بر خاک سودابه سالهای حیاتش را می شمردم گفتم چگونه مرتکب نوشتن می شود هنوز

نه برای اینکه زمانی غریبه شده بود با من به خاطر ریسک های از سر ناچاری اش

و نه به خاطر گاهی اوقات زندگی ام که با شعرش رج خورده است

 

برای اینکه همیشه  غروب های جمعه دلم تنگ می شود برای شعر "جمعه متعلق به هیچ کس نیست" ش آنوقت می روم سراغ آخرین شماره ی مجله ی توقیف شده ی کارنامه دقیقن شماره ی 48و49 اسفند و بهمن 83 صفحه ی 55

اما امروز قبل از این کار گوشی را برمی دارم و  زنگ  می زنم به شماره ی غبار گرفته اش بعد از چند بوق متوالی آنقدری که به گذاشتن گوشی ترغیبم کند صدای ماریاست که آن ور خط می گوید بندر را گذاشته برای هوشنگ و روشنک را برداشته از سر گرد و غبار و گرمای جنوب و زده به کوهپایه

آنوقت مرور هوشنگ و روشنک اش مرا می برد به گل گیسوی "کافه پیانو" که دستش گرفته ام و لذتش که کندم کرده در خواندن و نمی گذارد تمامش کنم

دقیقن مرا می برد به اینجاش

"آن وقت ازم پرسید:بابایی ما پولداریم؟

گفتم:نه.ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم.

پرسید:یعنی چی؟

گفتم:یعنی نه آن قدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.

آن وقت بهش گفتم:متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن.پشت سرت جا بزارش...نزار بهت برسه."

و دوباره مثل جمعه های قبل می نشینم پشت بام خانه ام  به خواندن چند باره ی "جمعه متعلق به هیچ کس نیست"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 21:24  توسط سجاد گودرزی  | 

 

بوق کشتی ها

زنگ مدارس

ناقوس کلیسا

 

بازگشت آهسته به پروانگی

به پر کشیدن

برای ساعات ابریشمی توت

 

خزیدن در انقلاب پیله

اعتصاب عقربه ها

و کرمها

وکرمها...

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 11:6  توسط سجاد گودرزی  | 

 

تنگ شرابی در توست

با تعبیری که مهم نیست

 

دانه را در مین کاشته ای

 

ثانیه نکشیده

سروی از خاک بلند می شود

به پای تو می افتد

به جان ریشه ها.

 

درست یکسال پیش بود که رضا مهرعلیان کلنگ اینجا را زد

حالا مدرک مهندسی اش را داده به دو ستاره چهار پنج سرباز را گرفته به زیر دستی که به نوبت بفرستدشان بالای برجک و خودش با عکس الناز نشسته وسط مینها به خواندن منابع زبانشناسی

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:14  توسط سجاد گودرزی  | 

 

هیاهوی دودی

در چارچوب گوش لاله ها پیچید

 

آتش بیار معرکه

درختی

گل نینداخته

مرده

 

آرواره های دراز تاک

روی آرنج های چوبی

و خوابی خوشه ای

از چشم آب غوره ها

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 10:1  توسط سجاد گودرزی  | 

 

وطنم تویی

که باز می گردم به آغوشت

با رشته کوه پر از شیر و

دریای سرخ لبالب

و معدنی

که شاید وطنی بزاید برای دیگری

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 10:21  توسط سجاد گودرزی  | 

 

حباب های هندوانه

در تابستانی نوبر

 

دهان داسٍ خسته از چریدن

 

تردستی نخ نمای سایه

در تلفیق چوب و عرق گیر

 

افتاد به جمع کردنٍ

قاچ قاچ بازوانش

مرد قرمز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 21:54  توسط سجاد گودرزی  | 

 

گوشت را بچسبان

به این شکم برآمده از ماهی

و حباب های یونسی

که از این آکواریوم شانه خالی می کنند

 

اصلن برو گم شو

از چشمی که افتاده از پیامبری

 

که قند توی دلش آب می شود

وقتی پری دریایی

در لباس دختران ترکمن

با اسب موج به ساحل می زند

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 16:18  توسط سجاد گودرزی  | 

 

دیگر امکان همه چیز را داری

 

این که

 

 دماغت را با اتو سر بالا کنی

 

بغض های انباشته ات را با روضه بسوزانی

 

بدون راهنما زدن لهجه ات را بچرخانی

 

و رنگ پوستت را

در یک محله ی پر تردد تهران دودی کنی

 

اما هیچ فکر جابجایی جگر گوشه ات را در بیمارستان کرده ای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 23:50  توسط سجاد گودرزی  | 

 

چمدانت را که می بندی

شهر خالی می شود از سکنه

 

عقربه های ساعت قد می کشند

می افتند به نوک زدن

در اوقات  دارکوب

 

مرغان دریایی

علامت های سوالی

که یک لنگ پا

کز میکنند

خیره به رد تو در دور دست

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 2:1  توسط سجاد گودرزی  | 

 

شاخ درآورد

فندق

 

از سنجاب ناف بریده

 

وقتی که از زبان گنجشک

زمین را در گردو خلاصه کرد

و از دندان شیری گریخت

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:57  توسط سجاد گودرزی  |